امروز شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
شناسه خبر: ۱۸۱۶
تاریخ انتشار: ۵ شهریور ۱۳۹۴
گردشگری انقلاب اسلامی در مشهد / 6

محل ترور و دفن شهید حسین آستانه پرست

قبل از این همه دوستانشان می‌گفتند: به فکر حاج آقا باشید، مواظبشان باشید، تنها بیرون نروند، حتی آقای طبسی به پدرم گفته بودند: می‌خواهید برایتان محافظ بگذارم؟ حاج آقا گفتند: «نه، حافظ من خداست هرچی خدا بخواهد‌‌ همان می‌شود من هیچ محافظی نیاز ندارم» و قبول نکردند که برایشان محافظ بگذارند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی بصرنیوز ظرفیت گردشگری انقلاب اسلامی که امروزه در شهر مقدس مشهد که از کانون های اصلی انقلاب  بوده  مغفول واقع شده است به همین منظور موضوع ظرفیت گردشگری انقلاب اسلامی در قالب پرونده ای در پایگاه خبری تحلیلی بصرنیوز بررسی میگردد.

شهید آستانه پرست سال ۱۳۰۳در شهر مقدس مشهد در خانواده مذهبی و متدین دیده به جهان گشود . دوران تحصیل را از ابتدایی تا پایان دبیرستان با موفقیت به پایان رسانید و با علاقه به علوم دینی و مذهبی در رشته الهیات دانشگاه مشهد ادامه تحصیل داد. او و همسرش پس از ازدواج در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کردند. وی بعد از به دنیا آمدن فرزند اولش که پسر بود توانست خانه‌ای بخرد و از سختی‌های اجاره‌نشینی رهایی یابد. ساده بود و تا می‌توانست از تجملات دوری می‌کرد. حلال و حرام را خیلی رعایت می‌کرد و مراقب بود پولی که به خانه می‌آورد پاک باشد و حلال.

با تمام مشغله‌هایی که داشت و فعالیت‌هایی که انجام می‌داد، درس هم می‌خواند تا نهایتاً با مدرک فوق لیسانس الهیات از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و در دبیرستان و هنرستان مشغول به تدریس شد. رفته‌رفته زمینه تدریس در دانشگاه هم برایش فراهم شد؛ اما شهادت بی‌قرار او بود لذا نتوانست از این فرصت استفاده کند. شهید آستانه‌پرست با علاقه وافر به علوم دینی و مذهبی، در دانشگاه، رشته الهیات را انتخاب کرد و تا مقطع کار‌شناسی ارشد الهیات درسش را ادامه داد. در دبیرستان و هنرستان مشغول به تدریس شد. ایشان ۳۶ سال بطور رسمی در آموزش‌وپرورش معلم بود. ۶ سال آخر را در دبیرستان علوی مشهد تدریس می‌کرد که دبیرستان نمونه قبل انقلاب بود. بعد از آن دوره در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد. علاقه داشت تا استاد دانشگاه شود اما بال شهادت او را به مرحله‌ای بهتر از استادی دانشگاه رسانید. شهید آستانه‌پرست توفیق پیدا کرد تا موسسه خیریه‌ای را تأسیس نماید و نامش را انصار القائم(عج) گذاشت تا یاری و نصرتی باشد برای نیازمندان.

وی فردی فعال و انقلابی بود. جلسات مذهبی تشکیل می‌داد شامل دعای سمات، شب‌های جمعه دعای کمیل، دعای ندبه و در جلسات هر هفته ختم صلوات انجیرهایی را تهیه کرده بودند که دعا خوانده شده بود و به کسانی که بیمار بودند، می‌دادند. در این جلسات بچه‌ها را به خواندن نماز اول وقت و قرآن سفارش می‌کرد. با شاگردانش در پخش اعلامیه‌های امام خمینی(ره) که روشن‌کننده راه و مسیر انقلابیون بود همراه می‌شد و به خاطر همین فعالیت‌ها ساواک به محل کارش در دبیرستان رفته و او را دستگیر کردند.

از ارتباط با علما غافل نمی‌شد و از فضایل آن‌ها ‌‌نهایت استفاده را می‌کرد. به جلسات و سخنرانی‌های آقای هاشمی‌نژاد علاقه داشت و شرکت می‌کرد.فعالیت‌های انقلابیش علیه منافقین به جایی رسید که از طرف آقای طبسی تصمیم گرفتند برایش محافظ بگذارند ولی او می‌گفت: «محافظ من فقط خداست.»دوستان و علاقمندان به شهید توصیه می‌کردند که با این همه تهدیدات مراقب خود باشید. یک ماه قبل از شهادت هم ایشان را تهدید کرده بودند.با شروع جنگ تحمیلی و اشتیاق به حضور در جبهه جنگ به خاطر شرایط خاص آن زمان در شهر ماند و فعالیتش را علیه گروهک‌ها و منافقین در مشهد ادامه داد؛ ولی آنقدر به شهدا ارادت و اعتقاد داشت و عشق می‌ورزید که هرجا بود خودش را به تشییع پیکر شهدا می‌رساند؛ اطرافیان را هم به شرکت در مراسم شهدا تشویق می‌کرد. حتی می‌گفت: «زندگیتان را تعطیل کنید و برای تشییع پیکر شهدا بروید. عقیده داشت که شهادت سعادت است و آرزویش شهادت بود»در بحبوحه فعالیت‌های منافقین فعالیتش بیشتر شد و به هر طریقی که می‌توانست جنایت‌های آن‌ها را رسوا می‌کرد تا مردم بدانند که آن‌ها در لباس دین می‌خواهند تیشه به ریشه اسلام بزنند و مرتکب جنایت می‌شوند. به همین دلیل هم منافقین چشم دیدنش را نداشتند و درصدد ترور ایشان بر آمدند.

نحوه ترور به روایت دختر شهید

ساعت ۳ بعدازظهر روز چهارشنبه ۲۸مرداد۱۳۶۰ بود، آن موقع خانه ما در خیابان ۱۷ شهریور، خیابان عنصری بود و آن روز مهمان داشتیم. در خانه را زدند، بعد از بازکردن در دیدم، پسر جوان و کم سن و سالی، یک پاکت در دستش دارد، گفت من با حاج آقا آستانه‌پرست کار دارم، گفتم ایشان کسالت دارند و خوابیدند هر کاری دارید به بنده بگویید به ایشان می‌رسانم، گفتند نه! من با خود ایشان کار دارم.

من رفتم و برادر بزرگم علی آقا را صدا کردم، گفتم داداش پسر جوانی درب منزل آمده ومی گوید با حاج آقا کار دارم ولی آقاجان حالشان خوب نیست و خیلی سردرد دارند، گفتند مرا بیدار نکنید.

برادرم دم در آمدند، پسر جوان به برادرم گفت یک نامه از سپاه برای پدرتان آوردم. علی آقا گفتند بدهید به من، بنده به ایشان می‌رسانم اما طرف می‌گوید که این نامه محرمانه است و باید به خودشان بدهم، خودشان را صدا کنید تا بی‌زحمت دم در بیایند.

خلاصه پدرم را آهسته از خواب بیدار کردم و ایشان دم در رفتند.

من رفتم روی ایوان ایستادم و حال بدی داشتم، دلشوره داشتم انگار به من الهام شده بود، به محض اینکه پدر از خانه وارد حیاط شدند من هم پشت سرشان رفتم ولی ایشان از آنجایی که مقید بودند جلوی نامحرم حاضر نشویم، نگاهی به من کردند تا به داخل منزل برگردم. داخل منزل رفتم به قدری اضطراب داشتم که هادی برادر کوچکترم را صدا زدم وگفتم با آقاجان تا دم در برود.

من برگشتم و دررا بستم. می‌خواستم برای مهمان‌ها بالشی برای استراحت بدهم، به محض گذاشتن بالش روی زمین صدای مهیبی قلبم را تکان داد. صدای شلیک بود، گفتم یا فاطمه زهرا، اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد.

قبل از این همه دوستانشان می‌گفتند: به فکر حاج آقا باشید، مواظبشان باشید، تنها بیرون نروند، حتی آقای طبسی به پدرم گفته بودند: می‌خواهید برایتان محافظ بگذارم؟ حاج آقا گفتند: «نه، حافظ من خداست هرچی خدا بخواهد‌‌ همان می‌شود من هیچ محافظی نیاز ندارم» و قبول نکردند که برایشان محافظ بگذارند.

تا من به طرف حیاط برگشتم دیدم آقا جان تیر به گلویشان خورده و غرق در خون روی زمین افتاده بودند زمین پرخون شده بود و رنگ به چهره‌شان نمانده بود، همسرم از طبقه دوم خودش را به داخل حیاط پرت کرد. می‌گفتند: «اصلا نفهمیدم که پام درد گرفت، هیچی نفهمیدم.» سریع پدر را در ماشین گذاشتند و به بیمارستان امدادی بردند. گلوله از حنجره پدر وارد شده بود و از پشت، کتفش را شکافته و پدرم دچار قطع نخاع شد. پدرم تا ۳ روز در بیمارستان بستری بودند و صبح روز شنبه به لقاء حق پیوست.

دلیل تغییر نام بازارچه “حاج آقا جانی” به “شهید آستانه پرست”

پس از ترور پدرم عاملین ترور دستگیر شدند و کسی که به پدرم شلیک کرده بود و عملیات تروریستی را انجام داده بود شخصی بود به نام ناصر حاج آقاجانی. پسر همین حاج آقا جانی که از قدیمی‌های آن زمان بودند و بازارچه‌ای نیز به نام ایشان بود. الان بازارچه شهید آستانه‌پرست نام گرفته است. پس از ترور پدرم شورای شهر آن زمان تصمیم گرفتند هیچ نامی از یک تروریست در شهر وجود نداشته باشد به همین دلیل نام بازارچه را به نام پدر شهیدم تغییر دادند. بعضی‌ها تصور می‌کنند خانواده شهید منفعتی از آن بازار می‌برند یا عضو هیئت مدیره آنجا هستند! درصورتیکه ما هرگز نه در تغییر نام آن بازار نقشی داشتیم و نه منفعتی از آن برده‌ایم. جالبتر اینکه سال گذشته یکی از بستگان عامل ترور با انجام یک سری تحرکات موافقت اعضای شورای شهر و شهرداری را برای بازگرداندن نام حاج آقاجانی به بازارچه انجام داده بودند و بدلیل عدم اطلاع مسئولین جدید شورای شهر که عمدتا جوان هستند و از آن اتفاقات بی‌اطلاع بودند کاملا هم در این کار موفق عمل کرده بودند چرا که از شورای شهر به بنده تماس گرفتند و عنوان کردند: بروید یک کوچه انتخاب کنید تا نام پدرتان را به آنجا منتقل کنیم! بنده بسیار از این موضوع ناراحت و پریشان شدم و در پاسخ عنوان کردم: نام پدر شهید من جاودانه خواهد ماند حتی اگر نام ایشان را از تمام شهر پاک کنید اما اجازه نخواهم داد نام قاتل پدرم جانشین وی گردد و اگر می‌خواهید تغییر نامی صورت دهید نام یک شهید بزرگوار دیگر را بر روی بازارچه بگزارید. خلاصه با دوندگی‌های بسیار و ارائه اسناد و مدارک به شورای شهر مشهد از این اتفاق جلوگیری کردم.

دلیل تغییر نام بازارچه “حاج آقا جانی” به “شهید آستانه پرست”

پس از ترور پدرم عاملین ترور دستگیر شدند و کسی که به پدرم شلیک کرده بود و عملیات تروریستی را انجام داده بود شخصی بود به نام ناصر حاج آقاجانی. پسر همین حاج آقا جانی که از قدیمی‌های آن زمان بودند و بازارچه‌ای نیز به نام ایشان بود. الان بازارچه شهید آستانه‌پرست نام گرفته است. پس از ترور پدرم شورای شهر آن زمان تصمیم گرفتند هیچ نامی از یک تروریست در شهر وجود نداشته باشد به همین دلیل نام بازارچه را به نام پدر شهیدم تغییر دادند. بعضی‌ها تصور می‌کنند خانواده شهید منفعتی از آن بازار می‌برند یا عضو هیئت مدیره آنجا هستند! درصورتیکه ما هرگز نه در تغییر نام آن بازار نقشی داشتیم و نه منفعتی از آن برده‌ایم. جالبتر اینکه سال گذشته یکی از بستگان عامل ترور با انجام یک سری تحرکات موافقت اعضای شورای شهر و شهرداری را برای بازگرداندن نام حاج آقاجانی به بازارچه انجام داده بودند و بدلیل عدم اطلاع مسئولین جدید شورای شهر که عمدتا جوان هستند و از آن اتفاقات بی‌اطلاع بودند کاملا هم در این کار موفق عمل کرده بودند چرا که از شورای شهر به بنده تماس گرفتند و عنوان کردند: بروید یک کوچه انتخاب کنید تا نام پدرتان را به آنجا منتقل کنیم! بنده بسیار از این موضوع ناراحت و پریشان شدم و در پاسخ عنوان کردم: نام پدر شهید من جاودانه خواهد ماند حتی اگر نام ایشان را از تمام شهر پاک کنید اما اجازه نخواهم داد نام قاتل پدرم جانشین وی گردد و اگر می‌خواهید تغییر نامی صورت دهید نام یک شهید بزرگوار دیگر را بر روی بازارچه بگزارید. خلاصه با دوندگی‌های بسیار و ارائه اسناد و مدارک به شورای شهر مشهد از این اتفاق جلوگیری کردم.

نظرات

آخرین اخبار